ژانویه 15, 2010 در 10:18 ب.ظ (Uncategorized)
حالا که گزینگ یه بیوگرافی از خودش نوشته فکر می کنم چقدر خوب بود من هم می توانستم فرازهایی، تصاویری یا خاطراتی از دوران کودکی و نوجوانی را روی کاغذ بریزم. اما گاهی گوشه هایی از گذشته مثل خاری چنان بر قلب نشسته که ترجیح می دهی بگذاری سر جایش بماند تکان نخورد اشکالی ندارد رویش گرد و خاک بگیرد بماند برای خودش آنجا بشود یک زخم کهنه که نه دیگر درد دارد و نه حس اما اگه بخواهی این خار را فقط یه ذره تکانش بدهی ………….اونوقته که اعصابت را چنان در هم می پیچونه که به زمین و زمان لیچار می دی و بازهم سیر نمی شی هر چند که می دانی که لیچار، چاره کار نیست..
خوب این از مقدمه …….چه می دانم…حالا که با گذشته می خواهم غریبه بمونم شاید حداقل روزانه های خودم را اینجا روایت کنم تا چه پیش آید
………..
۱ دیدگاه
نوامبر 21, 2008 در 12:57 ب.ظ (Uncategorized)
آه از این قوم ریایی که در این شهر دروغ
روزها شحنه و شب باده فروشند همه
نوشتن دیدگاه
اکتبر 24, 2008 در 2:18 ب.ظ (Uncategorized)
شاه در مصاحبه ای با یک شبکۀ تلویزیونی آمریکایی به بهترین شکل نشان داده که فرمانروای نشسته بر تختِ طاووس در مورد زنان چگونه می اندیشیده است:”در زندگیِ مرد زنان تنها در صورتی جا دارند که زیبا باشند و جذاب و بدانند که چگونه می توانند زنانگی خود را حفظ کنند. شاید زنان از نظر قانون دارای حقوق مساوی با مردان باشند، اما توانایی آنها به پای توانایی مردان نمی رسد. زن ها هیچگاه میکل آنژ یا باخ نداشته اند، حتی دریغ از یک آشپزِبرجسته.”
نوشتن دیدگاه
اکتبر 21, 2008 در 11:40 ق.ظ (Uncategorized)
نوشتن دیدگاه
اکتبر 21, 2008 در 8:12 ق.ظ (Uncategorized)
تقصیر خودت بود. چرا اینقدر زود وادادی. چرا بازیگری را رها کردی. اره خوب مرگ اذر و اذین و بر شکستگی همه اتفاقات وحشتناکی بود اما دلیل بر نا امیدی و وادادن نمی شد.
نوشتن دیدگاه
اکتبر 15, 2008 در 6:34 ب.ظ (Uncategorized)
امروز یاد گرفتم به ندای درونم گوش کنم و قتی موضوعی اساسا با حد و مرزهای من همخوانی ندارد. وقتی از اصول نسبی من دور است مطمینا در آن کار موفق هم نخواهم شد. وارد عرصه ایی خواهم شد که با من اشنایند و دوست. . همیشه از روبنا از سطحی نگری در هر زمینه ای گریزان بوده و هستم. اگر خبرنگار باید در سطح بماند پس من نیستم. اگرر خبر نگاردنبال تکرار است من نیستم و اگر خبرنگار دنبال نقطه هیجانی است برای درست کردن کلاهی از این نمد من نیستم. من ادم عمقم ادم غواصی در درون تا جایی که داغانم نکند و منزویم نکند. و اما از اصول غافل نشو و همیشه به شکار چیزی برو که توان شکارش را داری در غیر این صورت زخمیر و خونین بر می گردی.
نوشتن دیدگاه
اکتبر 14, 2008 در 10:03 ق.ظ (Uncategorized)
هر بار می خواهم پروژه ای را شروع کنم. ترس از هجوم افسردگی و فلج کردن تمام قوایم مانع می شود. می ترسم. افسردگی در من خلاقیت نمی اورد فلج می کند. نا امید و بدبین به زمین و زمان….تا ببینم. شروع کردم تا فوق جامعه شناسی بخوانم در این زمینه عالی بودم در آنجا بهترین بودم اما آن برشکستگی مثل سیلی وجود و انرژی و هدف من را در هم شکست. اصلا شاید این در هم شکستگی آغاز شده بود اما نقطه نهاییش آنجا بود. شروع می کنم تا ببینم چه می شود.
نوشتن دیدگاه
اکتبر 14, 2008 در 9:59 ق.ظ (Uncategorized)
1.آیینه چون نقش تو بنمود راست
خود شکن آیینه شکستن خطاست
نوشتن دیدگاه
اکتبر 9, 2008 در 12:42 ب.ظ (Uncategorized)
فالاچی در “نامه به کودکی که هرگز زاده نشد” می نویسد: “فرزندم! اگر دختر باشي بايد خيلي بجنگي تا بتواني بگويي كه آنروز كه حوا سيب ممنوعه را چيد گناه به وجود نيامد. آنروز يك فضيلت پر شكوه به دنيا آمد كه به آن “عصیان” مي گويند”
نوشتن دیدگاه